مجله آشپزی شکمو


» ◦•●◉✿ ـבلنوشته ✿◉●•◦

◦•●◉✿   ـבلنوشته ✿◉●•◦

تنهایی‌ام مثل یک کوه یخ است که درونم را منجمد کرده و هیچ گرمایی نیست.

عشقِ من به غم، مثل یک رقصِ مرگبار است که هیچ‌کس تماشاگرش نیست.

در این شب‌های طولانی، استرسِ فردا مثل یک هیولای سیاه می‌آید و مرا می‌بلعد.

غمِ عارفانه‌ام این است که در میانِ همه، هیچ‌کس را ندارم.

تنهایی‌ام مثل یک آینه‌ی شکسته است که تصویرِ من را تکه‌تکه کرده.

با هر قدمی که برمی‌دارم، صدای استرسِ تنهایی‌ام بلندتر می‌شود.

عشقِ من به تنهایی، مثل یک دریا طوفانی است که هیچ کشتی‌ای در آن نیست.

غمِ این که هیچ‌کس مرا نمی‌خواهد، مثل یک سمِ کشنده در رگ‌هایم جریان دارد. 

استرسِ تنها بودن، مثل یک آتشِ خاموش است که درونم را می‌سوزاند.

تنهایی‌ام مثل یک کتابِ بی‌پایان است که هیچ‌کس نمی‌تواند آن را بخواند.

عاشقانه‌ترین لحظه‌ی من، لحظه‌ای است که می‌فهمم هیچ‌کس منتظرم نیست.

در این جهانِ سرد، من تنها کسی هستم که با غمِ خودم زندگی می‌کند.

غمِ تنهایی‌ام آنقدر زیاد است که حتی ستاره‌ها هم از دیدنم می‌ترسند.

استرسِ این که هیچ‌کس مرا درک نمی‌کند، مثل یک زنجیرِ آهنی دور دلم است.

عشقِ من به تنهایی، مثل یک زخمِ عمیق است که هیچ‌وقت خوب نمی‌شود.

با غمِ خودم مثل یک هم‌خانه‌ی همیشگی زندگی می‌کنم که هرگز نمی‌رود.

تنهایی‌ام مثل یک کوه یخ است که درونم را منجمد کرده و هیچ گرمایی نیست.

عشقِ من به غم، مثل یک رقصِ مرگبار است که هیچ‌کس تماشاگرش نیست.

در این شب‌های طولانی، استرسِ فردا مثل یک هیولای سیاه می‌آید و مرا می‌بلعد.

غمِ عارفانه‌ام این است که در میانِ همه، هیچ‌کس را ندارم.

تنهایی‌ام مثل یک آینه‌ی شکسته است که تصویرِ من را تکه‌تکه کرده.

با هر قدمی که برمی‌دارم، صدای استرسِ تنهایی‌ام بلندتر می‌شود.

عشقِ من به تنهایی، مثل یک دریا طوفانی است که هیچ کشتی‌ای در آن نیست.

غمِ این که هیچ‌کس مرا نمی‌خواهد، مثل یک سمِ کشنده در رگ‌هایم جریان دارد.

استرسِ تنها بودن، مثل یک آتشِ خاموش است که درونم را می‌سوزاند.

تنهایی‌ام مثل یک کتابِ بی‌پایان است که هیچ‌کس نمی‌تواند آن را بخواند.

عاشقانه‌ترین لحظه‌ی من، لحظه‌ای است که می‌فهمم هیچ‌کس منتظرم نیست.

در این جهانِ سرد، من تنها کسی هستم که با غمِ خودم زندگی می‌کند.

غمِ تنهایی‌ام آنقدر زیاد است که حتی ستاره‌ها هم از دیدنم می‌ترسند.

استرسِ این که هیچ‌کس مرا درک نمی‌کند، مثل یک زنجیرِ آهنی دور دلم است.

عشقِ من به تنهایی، مثل یک زخمِ عمیق است که هیچ‌وقت خوب نمی‌شود.

با غمِ خودم مثل یک هم‌خانه‌ی همیشگی زندگی می‌کنم که هرگز نمی‌رود.

تنهایی‌ام مثل یک کوه یخ است که درونم را منجمد کرده و هیچ گرمایی نیست.

عشقِ من به غم، مثل یک رقصِ مرگبار است که هیچ‌کس تماشاگرش نیست.

در این شب‌های طولانی، استرسِ فردا مثل یک هیولای سیاه می‌آید و مرا می‌بلعد.

غمِ عارفانه‌ام این است که در میانِ همه، هیچ‌کس را ندارم.

تنهایی‌ام مثل یک آینه‌ی شکسته است که تصویرِ من را تکه‌تکه کرده.

با هر قدمی که برمی‌دارم، صدای استرسِ تنهایی‌ام بلندتر می‌شود.

عشقِ من به تنهایی، مثل یک دریا طوفانی است که هیچ کشتی‌ای در آن نیست.

غمِ این که هیچ‌کس مرا نمی‌خواهد، مثل یک سمِ کشنده در رگ‌هایم جریان دارد.

استرسِ تنها بودن، مثل یک آتشِ خاموش است که درونم را می‌سوزاند.

تنهایی‌ام مثل یک کتابِ بی‌پایان است که هیچ‌کس نمی‌تواند آن را بخواند.

عاشقانه‌ترین لحظه‌ی من، لحظه‌ای است که می‌فهمم هیچ‌کس منتظرم نیست.

فرم ارسال نظر


مطالب پیشنهادی از سراسر وب




  بلاگسازان   |   آزمون نظام مهندسی   |   مجله آشپزی   |   وکیل حقوقی   |   لینک پرومکس   |   آموزش تصویری حرکات بدنسازی   |   خرید آنتی ویروس   |   مصباح ترمز   |   خرید کتراک   |   فروش تجهیزات ویپ   |   خرید گونی  


آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین مطالب مجله


دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○ دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○ مشاهده